جمعه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۹

تا یه مدت

چند سالی میشه که این خرداد ماه یه جورایی ماه پر از استرس وخستگیه برام .امسال که واقعا یه جورایی از حدش گذرونده بود . شاید فردا شیمی درمانی شروع بشه .نمی دونم چه جوریه مطلب زیاد در موردش خوندم اونقدر که حس می کنم چند دوره شیمی درمانی شدم .اما دل شوره و حس کرختی که چند روزه اومده سراغم رو نمی تونم کاریش کنم . گفتنی زیاده ولی حوصله نیست .
از پست بعد می خوام خصوصی بنویسم .اگرچه همیشه از اشخاصی که می رفتم تو وبلاگشون خصوصی می نوشتن دلخور بودم .خوبیه بلاگر اینه که کل صفحه رو خصوصی می کنه . البته نیازمند اینه که مخاطبین جی میل داشته باشن .
امروز بلاگر بیش از 100 تا طرح جدید داده بیرون کلی امکانات جدید ،روح منو تازه کرده .خوب با بعضی از دوستان تا یه مدت خداحافظی می کنم.

افسوس که صاحب نفسی پیدا نیست
فریاد که فریادرسی پیدا نیست

بس لابه نمودیم و کس آواز نداد
پیداست که در خانه کسی پیدا نیست

ما درس صداقت و صفا می‌خوانیم
آیین محبت و وفا می‌دانیم

زین بی‌هنران سفله ای دل! مخروش
کنها همه می‌روند و ما می‌مانیم







پنجشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۹

جمعه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۹

به سکوت سرد زمان




امشب که تو تاریکی و سکوت شب داشتم ستاره های بیشمار خارج از شهر رو نگاه می کردم اون موقع که بچه ها داشتن ستاره قطبی و دب اکبر رو شناسایی می کردند،  دیدم حتی میون این همه ستاره که سال ها ندیدمشون توی این آسمون عجیب امشب که از آسمون کویر هم قشنگ تر بود ،دیگه هیچ ستاره ای ندارم.
تصنیف بی همزبانی

هر دمی چون نی

ازدل نالان

شكوه ها دارم

روی دل هر شب

تا سحرگاهان

با خدا دارم

هر نفس آهيست

از دل خونين

لحظه های عمر بی پایان

ميرود سنگين

اشك خون آلود من دامان

می كند رنگين



به سکوت سرد زمان

به خزان زرد زمان

نه زمان را درد کسي

نه کسي را درد زمان

بهار مردمي ها دي شد

زمان مهرباني طي شد

آه از اين دم سرديها، خدايا

آه از اين دم سرديها، خدايا



نه اميدي در دل من

که گشايد مشکل من

نه فروغ روي مهي

که فروزد محفل من

نه همزبان دردآگاهي

که ناله اي خرد با آهي

داد از اين بي درديها، خدايا

داد از اين بي درديها، خدايا



نه صفايي ز دمسازي به جام مي

که گرد غم ز دل شويد

که بگويم راز پنهان

که چه دردي دارم بر جان

واي از اين بي همرازي خدايا

واي از اين بي همرازي خدايا



وه که به حسرت عمر گرامي سر شد

همچو شراره از دل آذر بر شد و خاکستر شد

يک نفس زد و هدر شد

يک نفس زد و هدر شد

روزگار من به سر شد



چنگي عشقم راه جنون زد

مردم چشمم جامه به خون زد .یارا

دل نهم ز بی شکيبي

با فسون خود فريبي

چه فسون بی فرجامي

به اميد بي انجامي

واي از اين افسون سازي، خدايا

واي از اين افسون سازي، خدايا