‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشته ی خودم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشته ی خودم. نمایش همه پست‌ها

جمعه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۰

خاک

تمام حرف من این بود

خاک را به من بسپار. باد، همیشه می وزد!
اما تو خاک را به ضمانت باد رها کردی .
از آن روز ، آسمان همیشه خاکستری است
نه از وزش باد بر گیسوان شقایق خبری هست
و نه از بوی خاک وقت غروب.
پ.ن: بعد از مدت ها می نویسم .دوستان اگر می خواهتد بدون فیلتر شکن اینجا را بخوانند آدرس وبلاگ رو در ریدر بزنن و ریدر رو از طریق جی میل باز کنن تا بتونن به راحتی بخونن .شاید باز مجبور شم به خاطر فیلتر جایی رو هم به این وبلاگ اضافه کنم .تا اون روز از ریدر دنبالم کنید .ممنونم

سه‌شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۹

رنگ


بی رنگ شده ام .
گمشده هایی دارم هوارتا .
یکی از آن ها رنگم است .
قبل ترها رنگی داشتم!
روزمرگی فراموشی می آورد .یادم نیست مداد رنگی هایم را لای کدام ورق خاطراتم جا گذاشتم .
بی رنگ شده ام .بی رنگی یعنی هیچ .یعنی پوچ .یعنی ... نه خاکستری است که به خاکسترش دل خوش کنی، نه سفید است که به پاکیش بنازی .
از مثل ها سر در نمی آورم .این که می گویند "من رو رنگ نکن " حالیم نمی شود.
به کمک تان نیازمندم .رنگم کنید . کدام رنگ را به من هدیه می دهی ؟




یکشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۹

ظ،ل،م


هر چه قدرهم ظالم باشید وزورم به شمانرسد، ملالی نیست
ظلم بی پایان تان که به پای مهربانی خدایم نمی رسد .دل سیاه تان آب!
امضا:یک پالیزبان سرتق ،گاهی ناامیدواغلب امیدوار

شنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۹

زندگی


کسی چه می داند .شاید در زندگی های قبلی من یک پروانه بودم .فکر کن پروانه ای با بال های خال خال مشکی ،زمینه زرد.همین جوری سرخوش بال بال می زدم دور گل های یک دشت. نور آفتاب ،بوی سبزه  سکوت بی کران با چاشنی گاه به گاه وزیدن باد . روی درخشانترین و بلندترین گل می نشستم .نفسی تازه می کردم .
شاخه بلندتری می درخشد .پرواز می کنممممممممممممم.هوپپپپپپپ آخ سرم .انگار تور پسر بچه ای کنجکاو مرا اسیر کرد.وقتی روح از کالبدم جدا شد که سوزنی سفت را درون بدنم فرو کردند .چه سرنوشت تلخی داشت پروانه.
شاید هم دور ور سال های 1800 دختر شیطان بلایی بودم که در سن 17 سالگی سل گرفت و در سرمای سوزناک لندن با یه لبخند گل بهی، دار فانی را بار دیگر وداع گفت .
احتمالا در سال های 1940 هم قورباغه ای بودم در انتظار باران .جایی که یک زمان پر از آب بود وبرکه .حال که 1 سال از زندگی من می گذرد همه جاخشک شده و بی علف .من نمی دانم یک قورباغه چه قدر زندگی می کند ولی می دانم اگر در زندگی های قبلی قورباغه ای هم بودم،  روی پوست کلفتانشان را هم سفید کردم بعد مردم .بهله!.
حال پالیزبانم .نه دشت دارم نه سرما، نه باران .ولی فرصت حیاتی دوباره، دلم را یاد زندگی های قبلی می اندازد .دشت وبرف و باران را نقاشی می کنم .من در دلم همه چیز دارم .سعی می کنم زندگی کنم  

سه‌شنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۹

جلایی مقابل دودها

زمانه ای غریب
آسمان دودی
ابر ها دودی
دل ها دودی
یاد ها دودی
صورت ها دودی
چشم ها دودی
دل من اما
 دست سفیدگری امانت است .
می دانی
اندکی جلا لازم داشت
تا زودوده شود خاطر شکسته اش
تا بدنیا بیاید باز
گرچه زندگی سخت است
گاهی بیشترش درنگ، اندکی  ماتم هست.
شاید آن امید که نمی دانم از کدام سو گاه و بی گاه
سو سو می زد
دلم را هوایی کرد .
نمی دانم به هر
حال
دستش در دست سفیدگر است
شایداز هولش مانی کورش کند
 تغییر لازم بود
چه کور چه بینا
دل من تا 2 روز دیگر
احتمالا سفید می شود
جلا میابد
برایش دعا کنید


سه‌شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۹

طب آلزایمر


آلزایمر این روزها بد مد شده است.
پرستو های مهاجرهم اهل مد .دیگر نه رفتی نه آمدی. کاش کوچ، دوباره یادشان بیاید .کاش راه خانه را فراموش نکرده باشند.
می دانم پس از این، یادآوری  هم مد می شود.پس می نشینم لانه خالی شان را دید می زنم !

دوشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۹

هیی


هر چه قدربخواهی لبخند را بر روی لبانت همیشگی کنی آنهم  به زور سنجاق .
هر چه قدر فکر های مثبت تمام افلاک را فراخوانی.
تا او نخواهد نمی شود، که
 شادی در خانه ات تار بتند
.
نمی دانم شاید مارا نمی بینی هی هستیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

شنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۹

نگاه های انسانی


نگاه ها .پیش تر ها وقتی به چشمان کسی خیره می شدم می توانستم براحتی محبت هاشان را دشت کنم .حتی اگر بداخلاق ترین آدم های دنیا بودند .این روزها نگاه ها را با ذره بین خوش بینیم دید می زنم .اما محبتی یافت می نشود.
اگر همدردی و همیاری اندک شمار مهربانانی نبود.تا ابد فکر می کردم این دقل(دغل) بازان از غم ما چه بسیار شادند .که آیا آنقدر انسانیت دارند؟،وقتی از باز ماندن ها ودردهایمان برایشان می گوییم دور از جان "بز" فقط مثل چشمان بی گناهش، نگاه  نکنند . یا وقتی به دیدنشان می رویم اکثر خود را گرفتار نپندارند .من این همه عجله و تلخی را نمی فهمیدم .این همه گرفتاری ،که اگر بهر آسایش باشد همگی در راحتی اند .ولی بی گمان  می گویند ما گرفتاریم .اما حال می دانم این گرفتاری ها فقط برای تیشه زدن به محبت و دوستی های دیرین است .آنها دیگر نمی خواهند انسان باشند . چون انسان بودن سخت است و دردناک .بسیار زحمت دارد.
من از دیرباز نگاه حاسدان را خوب تشخیص می دادم.اغلب برایم بی اهمیت بودند .گاهی بعد از شکستی در بازی های کودکانه برق لذت حسود را خوب می دیدم .ولی به من یاد داده بودند که اگر دماغت را کسی سوزاند، آن هم از روی حسد، بزرگ شو و دنیا را بهتر ببین ولی تلافی نکن .این روزها اغلب آن برق نگاه ها را از نزدیک و دور حس می کنم .
به من یاد داده بودند وقتی در اوج شادی هستی به یاد دل غمگین کسی زیاد شعف تراوش نکن .نکند ترک بردارد شیشه نازک اندیشه او. حال که دل و اندیشه ام تکه تکه شده .حال که کسی مارا درک نکرد.به این فکر می کنم دنیا همیشه به یک پاشنه نمی چرخد .چه دلت بخواهد چه نخواهد روزی گرفتار می شوی .روزی انسانیت را به یاد می آوری و آرزویش میکنی . روزی دیگر گرفتار نیستی
روزی از اینکه به این بهانه دل هایی را شاد نکردی غمگینی .روزی نیازمند محبت و همدردی می شوی.می فهمی که چه قدر بد است در یک شهر باشی میان این همه آشنا به همشان سلام کنی منتظر نگاه محبت آمیزی باشی و چیزی نبینی  .آنروز اگراشاره ای کنی من به دیدارت می آیم.دستت را می فشارم .چون می دانم آنزمان مثل من دیدار انسانت آرزوست.چون شاید در گذشته من هم فراموش کرده بودم که انسان باشم.می آیم تا انسان بودن را با هم تمرین کنیم .تا انسان باشیم.

دوشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۹

ستاره می کشم


می گویند هر کس ستاره ای دارد که تنها به او چشمک می زند وآرام نجوا می کند آرزویت را بر آوردم.
ستاره هارو می شمارم 1.2.3.4.5.آه یکی کم شد 1.2.3.4 امم 1.2.3ودوباره ..... 0.!!!!؟ هیچ ستاره ای چشمک نزد.
عیبی ندارد مساله نیست!!!!!
ستاره ام را خود می کشم.1

دوشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۹

راضی


همین طوری فکر می کنم تو ذهنم جمع می بندم ببینم کی و کجا بوده که اون چه می خواستم رو بهش رسیدم .ببینم کی دنیا به پاشنه ی دل من چرخیده .هی فکر می کنم هی فکر می کنم به چیزه خاصی نمی رسم .اما زیاد به خدا غر نمی زنم که چرا مثل بقیه دستمو نمی گیره .مثل اونا که تا تقی به توقی می خوره با کله می خوان برن تو شیکم خدا و کلی ازش طلبکارن .اگرچه معتقدم به اونا که زیاده می خوان به اونا که جاه طلبن بیشتر می ده .اما من دوست ندارم جاه طلب باشم .دوست دارم جور دیگه باشم نه اینکه قانع بلکه راضی .شاید تو امتحان های زیاد زندگی غیر از یکی دستمو درست حسابی نگرفت.و تنهام گذاشت تا خودم بلند شم.شاید مثل بقیه اطرافیان برام معجزه نخواست اما من دوست دارم از خدا راضی باشم وسپاس گزار چون غیر از اون نمی تونم زنده باشم .
پ.ن:زین پس نوشتن نام خود هنگام کامنت گذاشتن الزامی است.کامنت افرادبا نام" ناشناس" بررسی نخواهد شد.متشکرم دینگ دینگ.

چهارشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۹

قربانی به نام کپل


سلام کپل جان .حالت چه طور است ؟ دلم برایت تنگ شده .می دانم بی وفا هستم .اعتراف می کنم از دوران کودکی (همان موقع که روی بخاری پختمت و نامت را روی عروسک دیگری گذاشتم )تا همین چند لحظه پیش دلم برایت تنگ نشده بود .می دانم
می دانم!همیشه همراهم بودی .و همیشه به یادم .از آن روز که سوختی  و به آغوش زباله ها رفتی تا امروز همدمی به مهربانی تو نداشته ام .حالا فکر می کنم کاش بودی باز با هم حرف می زدیم. کپل جان! .یادت می آید چگونه از چنگال فریده که می خواست تو را در باغچه چال کند نجاتت دادم؟ نگران نباش خودم انتقامت را از فریده و عروسکش گرفتم و  با اینکه زورم نمی رسید ولی آنچه در چنته داشتم  رو کرده و عروسک فریده را به خاک سپردم .درست است که هر دوی شما رو بعد مجبور شدیم با ماشین لباس شویی بشوریم.من را کلی دعوا کردن ولی می ارزید. آخر تو به خاطر من که می خواستم عروسک فریده را خوشگل کنم و با ماژیک افتاده بودم  به لپ و لبش ، تنبیه شده بودی .آن موقع فریده از نیت خیر من باخبر نبود .آن وقت ها دلم می خواست همه عروسک های زشت را زیبا کنم .چه سود کسی باورم نکرد .به هر حال خواستم بگویم مواظب خودت باش و من را ببخش که بعد از شستشو اول دل روده ات را در آوردم وبعد که برایم دوباره دوختنت روی بخاری گذاشتم تا ببینم اگر بپزی چه می شود.فردای آن روز تو دیگر نبودی  به گمانم مامان تو را در جایی معدوم کرد چون از دل و روده ات همین جور پارچه می ریخت و زندگی اش را کثیف می کرد .هوووم بعد از تو کپل جان یک عروسک گنده با موهای زرد کاموایی درست قد خودم نصیبم شد .اما او تنهایی مرا پر نکرد .نمی دانم آن موقع که تنها روح بودی متوجه شدی که چه قدر تنهایی من بزرگ است ؟ می دانم که شدی .دلم برایت تنگ است بهترین کپل دنیا.
آرام بخواب کپل آبی من .
پ.ن:من در کودکی معتقد بودم همه چیز روح دارد  حتی عروسک ها حتی تخته سنگ ها.وهنوز بر این باورم .
پ.ن2:همیشه دوست داشتم دل و روده هر چیزی را بیرون بریزم و ببینم درونش چه خبر است .حتی تلوزیون .خوب شد زورم به این چیز ها نمی رسید وگرنه چه خرابی هایی که به بار نمی آوردم!

جمعه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۹

برای سحر .ا


انگار همین چند لحظه پیش بود
یادت هست ؟
شیطنت هامان را می گویم .
نمی دانم هنوز مرا به خاطر داری یا مثل هزاران یادگاری خاک گرفته  به زباله دان تاریخت ریختی ام .
نمی دانم.
اما من تو را نیز هر روز به خاطر می آورم . یاد خنده ها و گریه هامان . یاد دعوا ها و آشتی هایمان .
به یاد
تهران -11
566ع49
نمی دانم چرا دیگر دوست داشتی مثل قبل نباشیم .
به تو حق می دهم .دوستان جدید دنیای جدید .این شده است قانون زندگی من وقتی که دوستان فراموشم می کنند .
شاید هم چون مثل قبل نمی خواستم 100 % در اختیار دوستی باشم این سر انجاممان شد .
به هر حال
من هرگزتو را از یاد نمی برم .
هر روز صبح آیین یاد آوری گذشته ها رو خوب به جا می آورم . هر روز ظهر برایت دعا می کنم تا به آرزو های ناگفته ات برسی .وهر شب به یادت خواب می بینم .
 یادم تو را فراموش دوست قدیمی "سحری "

پنجشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۹

یاوه گویان


یاوه گویان دهانشان بزرگ
وقلبشان کوچک است.
عقلی ندارند .
آن ها فقط حرف می زنند.
فقط حرف .
بدون این که بدانند حرف های سیاه شان چه بر روح دیگران می گذارد
یاوه گویان را به یاوه شنیدن محکوم می کنم
تا ابد
تا آنجا که روحشان دستخوش تلنگری شود.
شاید.

دوشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۹


من اورا  در میان حس هایم یافتم
من او را لابه لای افکارم مخفی کردم
او برای من است
او سرشار است
او میان  خنده هایم می خندد
و هنگامی که اشک می ریزم
می داند که دوستش دارم
او خدای من است

سه‌شنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۹

دست سرنوشت


روزی سرنوشت دستم را گرفت و مرا کشاند به سوی کوچه پس کوچه های عمر.
خواستم دستم را از دستش آزاد کنم .
فرار کردم .
رها ، سبک .مانند پروانه ها پریدم . بدون حضورش کیف می کردم .از اینکه خودم بودم و خود ، پوستم تنگ شده بود.
اما عاقبت دست سرنوشت  در کوچه بن بست عمر دوباره دستم را گرفت.
این بار محکم تر
هی هولش دادم به راهی که دلم می خواست ، هی هولم داد به راهی که نمی دانستم ....
گریه کردم گاهی ، میان بازوانش وقتی که باران غم آمد .
خندیدم در کنار سیل مهربانی اش .
از دست سرنوشت گریزم نبود.توان زور و بازویش از انگیزه و همتم افزون تر بود .
هی هی هی .چه می شود کرد.
دست سرنوشت همیشه همراهم است .

شنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۹

زندگی

زندگی پوچی یک هرزه گری است
که از لمس تن بیگانه
سیراب نشد.
و به اندوه گناهش بگریست

دوشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۹

برای تابستان

در این اولین ساعت های زایش تابستان
در این  هایوهوی های داغ و گرم
در این منجلاب مذاب شهر
دلم برف می خواهد .
نمی دانم چرا فکر میکنم وقتی بوی باران پاییزی را باد برایم هدیه  آورد
آنگاه که صورتم از تماسش لطیف  شود، آرام می شوم.
سبکبال
وقتی سوز دی، که سال هاست در آرزویش،  هر سوزی  را از درز پنجره به مهمانی دعوت می کنم، بوزد، این هیاهوی گرم تابستانی را یاد می کنم شاید .
اما می دانم
 وقتی برف ببارد آرام میگیرم
زنده می شوم
می روییم
مگر نمی دانی
من زاده زمستانم و از این گرما منزجر

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۹

جوجه گنجشک


میان این همه هیاهو وقال
من به یاد تاپ تاپ قلب جوجه گنجشکی
که خانه اش را توپ ویران کرده
 سکوت می کنم

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۹


شاید فاصله بین عافیت و زجر یک لحظه باشد .اما از زجر تا آرامش جاده ایست به انتهای ابدیت .انگار ثانیه ها لنگ می زنن .انگار پایی توان ایستادن ندارد چه برسد به راه رفتن .من هی هولش می دهم تا راه بیافتد و زودتر این روزها تمام شوند.
حتما نیازمند  تلنگری بودم  .چه قدر سخت است. دعایتان را شدیدا نیازمندم.