شاید غم های بزرگتری هم باشه . اما برای من تحمل این همه سختی با هم خیلی سخته. دیگه اونی نیستم که قبلا بودم .دیگه به فکر آینده هم نیستم . زندگی می گذره ولی خیلی تلخ .
می گن باید خدا رو شکر کرد که از این بدتر نشد. شکر.می گن هر که به درگاه مقرب تر است جام بلا بیشترش میدهند این حرفرو قبول ندارم .میگن مثبت باشین به مریض روحیه بدین .همه انرژیم رو صرف این کار میکنم .بعد میان 100 تا ایراد از نحوه پرستاری و عمل یه عالمه مورد دیگه می گیرن و می رن .بدون یه ذره کمک بعد من می مونم دل پر غصه ام ویه عالمه فکر و یه مریض تازه عمل شده . دلم می خواست اونروز یکی محکم بغلم کنه تا اون همه استرس واسه عمل ترس از عمل مامان وترس از پزیرشش .ترس از بی مادری یه لحظه از فکرم بره .
خیلی سخت بود .اگر مامانی و فریبا نبودن چی می شد؟اگر حمایتمون نمی کردن چه جوری تحمل میکردم . وقتی مامانم رو می بینم دلم می خواد بترکم.
خدایا چرا ما رو این قدر سخت امتحان میکنی ؟
پ.ن: یکی از نکات مثبت این ماجرا این بود که نتایج بد کنکور همون لحظه پس از رویت کارنامه یادم رفت چون فرداش روز سختی بود.دیگه نه حوصله و دل درس خوندن دارم نه کار کردن نه ....
پ.ن 2: همین جا از مامانی فریبا نرگس عمه فرشته کلیه آدم های به ما کمک کردن تا این دوران رو پشت سر بزاریم تشکر میکنم


